یوسف در پایتخت!
یوسف گم گشته باز آید به تهران غم مخور
بعد گشت ساری و قزوین و سمنان غم مخور
گر نداری خانه ای یا همسری دل بدمكن
روز و شب هم گر نداری تكه ای نان غم مخور
گر برنده می شوی بین الملل یا هر كجا
چون تو را دادند كادو پارچ و لیوان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد تو نرفت
دایما یكسان بماند حال دوران غم مخور
هان مشو نومید از استخدام و كار دولتی
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
گر كه بنیاد تو را آمد طلبكار بركند
فوق فوقش می روی آخر به زندان غم مخور
در بیابان گر كه پیدا می كنی تو مسكنی
سرزنشها گر كند صاحب بیابان غم مخور
گر چه كنكور بس خطرناك است و مقصد ناپدید
با لیسانست هم تو بیكاری به قرآن غم مخور
حافظا شرمنده گر براین غزل دستی زدم
می دهم این شعر را اینجا به پایان غم مخور
دوكاج
در كنار حریم یك اتوبان
توی تهران دو كاج روئیدند
مردم البته از گرفتاری
كاجها را به كُل نمیدیدند
روزی از روزهای پاییزی
حكم تعریض آمد از بالا
راه افتاد شخص پیمانكار
شب كه بودند خلق در لالا!
یكی از كاجها به ایشان گفت:
لطف خود را به بنده شامل كن
چند تا سَرو آنطرف تر هست
ما دو را جون مادرت ول كن!
گفت با طعنه مجری پروژه
كاج بی ریشه از تو بیزارم
از منابعْ طبیعی استان
بنده شخصا مجوزم دارم
سرو چون این شنید گفت: این كاج
به سبیل باباش خندیدهست
بنده فامیل حاجیام، ضمنا
ریشه هایم پر از مونوكسید است!
مجری طرح دید اینطوری
كار تعریض جاده ممكن نیست
گشت عازم مهندس ناظر
تا ببیند كه عیب كار از چیست
شهریاران شبانه با سرعت
راه تكرار بر خطر بستند
سرو و كاج و چنار را یكجا
با لودِر تكه تكه بشكستند
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 9:58  توسط حامد میرجلیلی
|
سلام به همگی
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 20:17  توسط حامد میرجلیلی
|
سلام بچه ها
چقدر وقته که آپ نکردم
آخه چیز خنده داری نداشتم بذارم
تا اینکه دوست عزیزم سید به من یه شعری داد که از سروده های یکی از شاعران مهریزه
در مورد سرماخوردگی انشالله شما هم خوشتون بیاد راستی شاعرشم میرزا غلامحسین زارع است
شعرسرما خوردگی
چو سرما خوردی و شد عطسه جفت جفت
دماغت اوچکون و سینه ات چفت
ز چربی و ز شیرینی بپرهیز
ولو آید به کامت لقمه ای مفت
اگر خاتون برایت شلغمی پخت
تناول کن شبانگاهی سه چهار جفت
چنان فرصت برایت جفت وجور شد
برو در آب گرم وساعتی خفت
گرت باشد کلاس و خوی بهداشت
بزن ماسکی به هنگام گف و گفت
برو زیر لحاف و سر مکن سیخ
حکیم حاذقی سنجیده میگفت
مده دست و ز روبوسی حذر کن
که آن هم در سلامت باشدش افت
اشارت ها همه دارم زبهداشت
پشیمان می شود آنکس که نشنفت
اگر زارع بپیچد نسخه ای را
در اون باشد چرندیات هنگفت
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 15:39  توسط حامد میرجلیلی
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 12:47  توسط حامد میرجلیلی
|
این هم یک شعر طنز دیگه که مصداقش در دنیای واقعیت زیاده
حالا این شعرو بخونین تا بفهمین قضیه چی بوده که رضا اینو سروده 
دوش آن دوست من "رضا سی دی"
آمد ، آورد یکی " دی وی دی"
فیلم هندی پر از آن کرده به زور
تا سحر گرم تماشا و سرور
صبح آنروز که میرفتم من
پی متراژ خیابان وطن
در یکی کوچه بدیدم مردی
کیف از دخترکی
زد ، جلدی
یاد آن فیلم بیفتادم من
که چه میکرد "باچان" با دشمن
خر و جوگیر و ز "فردین بازی"
سر راهش شده بودم قاضی
سر آن کیف گلاویز شدم
صحنه اکشن یک فیلم شدم 
آخر از او دوتا چاقو خوردم
گرچه از دست و ز بازو خوردم
دزد بی معرفت آخر بگریخت
رشته الفت ما را بگسیخت
دخترک چون که بیامد طرفم
به خیالم که طرف شد تو کفم
چون دوان آمد و بر من برسید
سر فحش از لب و لوچش بکشید
به من او گفت نداری عرضه
مثل یک دختر بی جربزه
تن زخمی و دلی بشکسته
شدم از زندگی کردن خسته
در دوسالی که جومنگ میدیدم
دیگه جوگیر نشدم ، ترسیدم
با جومنگ بازی و فردین بودن
کس نگوید که تویی در دل من
من هم آموختم از این نامردم
فکر خود باش نه کیف مردم
بله دیگه "از ماست که بر ماست" یا به قول شاعر گفتنی " خودم کردم که لعنت بر خودم باد"
اگه همچین موقعیتی دوباره برام پیش بیاد با آقا دزده شریک میشم و به شرط 50-50 میزارم فرار کنه یعنی با هم جیم می شیم 
راستی شما اگه جای من بودین چککار میکردین؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 12:48  توسط حامد میرجلیلی
|
نصیحت یکی از خوابگاهی های دانشگاه صنعتی اصفهان
لامپ را کش نرویم !!!
آخر این دزدی لامپ...
از کجا می خورد آب ؟!!!!
و چرا از سر شب تا دم صبح...
کله ها می شکند ؟!!!
لامپ را کش نرویم...
شاید این نور ضعیف ...
روشنی بخش اتاقی باشد!
دل پر دردی شاید ...
میرود دست به آب...
چه ضعیف است این برق!
و چه کم نور این لامپ!!!
مردم سر بطری (1)...
چه صفایی دارند!
سقفهاشان پر نور ...
لامپهاشان نور افشان باد !
من ندیدم خودشان ...
بی گمان می دانم...
دست آنها کج نیست!!!
ماهتاب آنجا...
می کند روشن پهنای اتاق!
مردم سر بطری می دانند ...
استکی (2) بیرحم است...
و شماعی(3) بی حال...
مردم سر بطری ...لامپ را می فهمند !!
کش نرفتندش ...
ما نیز ...
لامپ را کش نرویم!
1-قسمتی از خوابگاههای دانشجویی صنعتی اصفهان در آن زمان(1363)
2-مسئول کل خوابگاهها درآن زمان
3-مسئول خوابگاه 3
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:0  توسط حامد میرجلیلی
|
درددل یکی از بچه های صنعتی اصفهان
|
بسی رنج بردم در این صنعتی |
عجب زنده ماندم در این لعنتی |
|
هزاران کلک را زدم بیش و کم |
که شاید برون آیم ازپیچ و خم |
|
زکف دادم اما همه زندگی |
نهادم به سر افسر بندگی |
|
صنعتی ،خوشحال و خندان آمدم |
بنده با ناز فراوان آمدم |
|
تا پدر فهمید من گشتم قبول ، کرد |
در جیبم هزاران سکه پول |
|
دیده اند آنان که آنجا رفته اند |
روی آن این جمله را بنوشته اند |
|
عشق یعنی تپه ای کز هر وری |
می رود زان تپه بالا هر خری |
|
سال بالایی ما را بیچاره کرد |
نام " صفری " چرت ما را پاره کرد |
|
نام صفری منتهای سوتی است |
هر که سوتی داد اندر قوطی است |
|
چونکه استادم مرا بیچاره کرد |
در پی ده روزها آواره کرد |
|
سازهایش بنده را رقصانده است |
با نوک خودکار خود ترسانده است |
|
نمره تک دادنش آسان بود |
قیمت افتادنم ارزان بود |
|
هر چه وی افتادگانش بیشتر |
می رود بالا کلاسش بیشتر |
|
شکوه بسیار است از استاد ها |
می زنم از دستشان فریاد ها |
|
روز های امتحان با سوز و آه |
می شود صنعتی چون قتلگاه |
|
نمره های بیست در دستان کیست |
سخت گیریهای تو از بهر چیست |
|
بیست بر زخم هایم مرحم است |
رشته هایش رشته های درهم است |
|
صنعتی آن شور و حال ما چه شد |
دوستم دیشب چرا دیوانه شد |
|
آن یکی هم پشت هم مشروط شد |
تا که اخراجی به او مربوط شد |
|
دیگری هم خورد از لیوان نفت |
دوستانم هر یکی از دست رفت |
|
ای به قربان مرامت صنعتی |
زنده ام با یاد نامت صنعتی |
|
آی مردم من در اینجا مرده ام |
چون فریب صنعتی را خورده ام |
|
جان من هرگز میا در صنعتی |
پوستت را می کند این لعنتی |
|
بهر مدرک می شوی آخر هلاک |
پوزه ات را سفت می مالد به خاک |
|
صنعتیون وصفشان اینگونه است |
قصه شیرین مار وپونه است |
|
صنعتی قلبم سرا پا مست توست |
ریش و قیچی هر دو تا در دست توست |
|
یک نظر بر چهره غمناک کن |
اشک هایم را از چشم پاک کن |
|
در حضورت من که هیچم صنعتی |
فن اِشگل گربه پیچم صنعتی |
|
با شما دارم وصیت می کنم |
گرچه می دانم خریت می کنم |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:27  توسط حامد میرجلیلی
|
شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی:
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور
در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم
به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم
عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:58  توسط حامد میرجلیلی
|
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:48  توسط حامد میرجلیلی
|
این وبلاگ بیشتر جهت بالابردن سطح طنز اجتماعی بوده و فاقد هرگونه ارزش معنوی و ادبی می باشد
در صورت مشاهده هرگونه تخلف در این وبلاگ به آدرس فلان مراجعه و مراتب ذی صلاح را آنجا تماشا کنید
طنزیم کننده: هامد میر جلیلی
شماره تماس : سه تا خانه پایینتر از شماره تلفن ۰۳۵۱۹۲۲۵۶۴
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:32  توسط حامد میرجلیلی
|